همه میگفتند صدای قلبش یکی از عجیبترین و زیباترین صداهای دنیاست و آدم مشعوف و احساساتی میشود. من؟ من در خلسه بودم. از چندساعت قلبش در خلسه بودم. صدای قلبش فقط آرامم کرد. خیلی آرام و البته فقط به این فکر میکردم که چندبار در دقیقه میزند. بعد که همه چیز تمام شد یادم افتاد مشعوف و احساساتی نشدم. وقت نکردم. مشغول پایین آمدن از اوج بودم. قبلش در یک اوج بدی بودم. اوج استرس یا هیجان یا هرچه بود ، در یک دنیای دیگر بودم. از همهی اینها گذشته باورم نمیشد چیزی را که روی صفحه میبینم از درون من باشد. احساس میکردم فیلم میبینم. یا دکتر دارد یکسری عکس نشانم میدهد. هنوز هم باورم نمیشود. هنوز هم در خلسهام. انگار دارم از دور خودم را تماشا میکنم. هنوز فرو نرفتهام در واقعیت. عجیب است همه چیز کلن.
Tuesday, December 10, 2013
Wednesday, September 25, 2013
نادیا، همکار نروژی من، امروز در این کنفرانس داشت توضیح میداد که چگونه به خودمان به دید یک سافتور (نرمافزار) نگاه کنیم، باگهاش را پیدا کنیم، حل کنیم و ورژن بهتری از خودمان داشته باشیم.
خودش را که معرفی میکرد گفت نادیا هستم از اینترنت، درواقع خودم را شهروند اینترنت میدانم چون تقریبن تمام مدت زندگیم را در اینترنت سپری کردم. داشت میگفت مگر نه اینکه ما از دنیای دیجیتال می آییم؟ پس لاقل از طرفندهای ساخت و توسعه نرمافزار و باگ فیکسینگ*شان کمک بگیریم برای بهتر زندگی کردن، کار کردن، رابطه داشتن.
میدانم تصویر زیادی دیجیتالی است، میدانم که آنقدرها هم که میگوید شهروند اینترنت نیستیم، آنقدرها هم مثل نرمافزارها قابل پیشبینی نیستیم، ولی لاقل میتوانیم، یا دست کم من، شاید بتوانم بخشی از آنچه در مورد توسعه نرمافزار و باگ فیکسینگ در دانشگاه و کار یادگرفتهام روی زندگیم پیاده کنم. موضوع شاید زیادی بار گیک-طوری داشته باشد ولی من دقیقن میفهمم چه میگوید.
بنا بر تعریف نادیا ، من فرنایس ورژن ۳.۱ هستم که تا ۶ ماه دیگر به ورژن ۳.۲ آپگرید خواهم شد، در این میان میتوانم امیدوارم باشم که باگهای ۳.۱ در ۳.۲ وجود نداشته باشد، یا لاقل همهاش وجود نداشته باشد.
* Bug Fixing
خودش را که معرفی میکرد گفت نادیا هستم از اینترنت، درواقع خودم را شهروند اینترنت میدانم چون تقریبن تمام مدت زندگیم را در اینترنت سپری کردم. داشت میگفت مگر نه اینکه ما از دنیای دیجیتال می آییم؟ پس لاقل از طرفندهای ساخت و توسعه نرمافزار و باگ فیکسینگ*شان کمک بگیریم برای بهتر زندگی کردن، کار کردن، رابطه داشتن.
میدانم تصویر زیادی دیجیتالی است، میدانم که آنقدرها هم که میگوید شهروند اینترنت نیستیم، آنقدرها هم مثل نرمافزارها قابل پیشبینی نیستیم، ولی لاقل میتوانیم، یا دست کم من، شاید بتوانم بخشی از آنچه در مورد توسعه نرمافزار و باگ فیکسینگ در دانشگاه و کار یادگرفتهام روی زندگیم پیاده کنم. موضوع شاید زیادی بار گیک-طوری داشته باشد ولی من دقیقن میفهمم چه میگوید.
بنا بر تعریف نادیا ، من فرنایس ورژن ۳.۱ هستم که تا ۶ ماه دیگر به ورژن ۳.۲ آپگرید خواهم شد، در این میان میتوانم امیدوارم باشم که باگهای ۳.۱ در ۳.۲ وجود نداشته باشد، یا لاقل همهاش وجود نداشته باشد.
* Bug Fixing
Friday, August 30, 2013
آخرین باری که یک پیانو در خانه داشتم قبل از مهاجرتم بود. پیانوی قهوهای رنگِ روسی داشتم که یار غارم بود. یک طورهایی سنگ صبور. خانه خلوت که پیدا میکردم ممکن بود ساعتها پشتش نشسته باشم . او هم صدایش را می انداخت سرش و یاری میکرد.
مامان بزرگم یک وقتها از پشت در گوش میکرد. بعد میایستاد آهنگ تمام شود, زنگ میزد می آمد تو برایم ماشالا ماشالا میکرد. منم دو سه آهنگ ایرانی ِ معروفی / لاچینی که بلد بودم برایش میزدم که خیلی موتزارت و شوپن در گوشش نکرده باشم. هرچند هنوز هم دلش با پیانو صاف صاف نیست و نبود و هرچقدر هم قربان صدقه دست و پای بلوری من میرفت ولی آرزو میکرد که کاش ویلن برایش میزدم, یاحقی-طور. یا لاقل سنتور را ول نکرده بودم آواز دشتی سر میدادم برایش. نشد. نکردم.
القصه, آن برونت ِ روسی یار گرمابه و گلستانم بود در سالهای نوجوانی و جوانی. روزی که میرفتم نتهایم را صاف و مرتب کپی کردم, جلد کردم و با خودم آوردم به هوای اینکه شهر موسیقی و هنر میروم و حتمن به کارم میاید. زیاد نیامد.
رفته بودم در شهر موسیقی و هنر که مهندسی بخوانم. برای اجاره اتاق پیانو باید تا دانشگاه هنر میرفتم که نزدیک نبود. یک وقتها یک جاهایی گیر می آمد که میزدم ولی زیاد نبود. نوتهای صحافی شدهام ماند که ماند. تابستانها که برمیگشتم خانه یک میثاق دوبارهای با برونت ِروسیام داشتم, ولی وقت زیاد نبود. دیگر بچهی خانه نبودم بلکه مسافر دیار فلان و بیسار بودم و مهمان و مهمانی و کارهای نکرده. وقت هم که همیشه تنگ.
دوسال پیش در مهمانی ِیکی از همکارهایم یک پیانوی قدیمی غمگین دیدم. خاک رویش میگفت نه تنها تنهاست, بلکه احتمالن کوک هم ندارد. نشستم پشتش و کمی زدم که از تنهایی در بیاییم هردو. هنوز یک چیزهایی یادم بود. صاحبخانه ذوق کرد که باید در مهمانی شرکت بزنی. نتهایت را بیاور.
مهمانی سالانهی شرکت از اینهاست که 4 ساعت پشت یک میز مینشینی به حرف زدن و خوردن و نمیفهمی گارسون چند بار گیلاس شرابت را پر میکند بعد بلند که میشوی و مجبوری دستت را به صندلی بگیری میفهمی چه بلایی سرت آمده. دردسرتان ندهم که گندی زدم فراموش نشدنی با پیانو زدنم. از من به شما نصیحت هیچ وقت مست پیانو نزنید, آنهم وقتی محفل رسمی و جدیست. البته اگر جدی نیست بزنید چون خوش میگذرد. از آن روز به بعد تصمیمم برای پیوند دوباره با یار قدیمی جدیتر شد.
از آنروز دو سال و از روزی که از خانه درآمدم تقریبن 9 سال میگذرد. امروز به وصالش رسیدم. این یکی مشکی و جوان است. قرار است آلمانی باشد ولی من که میدانم در چین به دنیا آمده.
حسم, حس نوستول زدهی عجیبی است. یاد خانهام. دائم یاد خانهام. یاد تشویقهای مادربزرگم. یاد نگاه پدرم که لابد برای خودش حالی میکرد با نواختنم. اصلن فکرش را هم نمیکردم این ساز دویست و خورده ای کیلویی انقدر دلتنگم کند. انقدر مرا یاد خانه مان بیندازد. به اندازه وزنش با خودش بار خاطره دارد انگار. عجیب است.
یک ملغمهای از شادی بینهایت و نوستول زدگی دارم. خوشحالم. احساس وصال یار دارم. ذوق زدهام.
مامان بزرگم یک وقتها از پشت در گوش میکرد. بعد میایستاد آهنگ تمام شود, زنگ میزد می آمد تو برایم ماشالا ماشالا میکرد. منم دو سه آهنگ ایرانی ِ معروفی / لاچینی که بلد بودم برایش میزدم که خیلی موتزارت و شوپن در گوشش نکرده باشم. هرچند هنوز هم دلش با پیانو صاف صاف نیست و نبود و هرچقدر هم قربان صدقه دست و پای بلوری من میرفت ولی آرزو میکرد که کاش ویلن برایش میزدم, یاحقی-طور. یا لاقل سنتور را ول نکرده بودم آواز دشتی سر میدادم برایش. نشد. نکردم.
القصه, آن برونت ِ روسی یار گرمابه و گلستانم بود در سالهای نوجوانی و جوانی. روزی که میرفتم نتهایم را صاف و مرتب کپی کردم, جلد کردم و با خودم آوردم به هوای اینکه شهر موسیقی و هنر میروم و حتمن به کارم میاید. زیاد نیامد.
رفته بودم در شهر موسیقی و هنر که مهندسی بخوانم. برای اجاره اتاق پیانو باید تا دانشگاه هنر میرفتم که نزدیک نبود. یک وقتها یک جاهایی گیر می آمد که میزدم ولی زیاد نبود. نوتهای صحافی شدهام ماند که ماند. تابستانها که برمیگشتم خانه یک میثاق دوبارهای با برونت ِروسیام داشتم, ولی وقت زیاد نبود. دیگر بچهی خانه نبودم بلکه مسافر دیار فلان و بیسار بودم و مهمان و مهمانی و کارهای نکرده. وقت هم که همیشه تنگ.
دوسال پیش در مهمانی ِیکی از همکارهایم یک پیانوی قدیمی غمگین دیدم. خاک رویش میگفت نه تنها تنهاست, بلکه احتمالن کوک هم ندارد. نشستم پشتش و کمی زدم که از تنهایی در بیاییم هردو. هنوز یک چیزهایی یادم بود. صاحبخانه ذوق کرد که باید در مهمانی شرکت بزنی. نتهایت را بیاور.
مهمانی سالانهی شرکت از اینهاست که 4 ساعت پشت یک میز مینشینی به حرف زدن و خوردن و نمیفهمی گارسون چند بار گیلاس شرابت را پر میکند بعد بلند که میشوی و مجبوری دستت را به صندلی بگیری میفهمی چه بلایی سرت آمده. دردسرتان ندهم که گندی زدم فراموش نشدنی با پیانو زدنم. از من به شما نصیحت هیچ وقت مست پیانو نزنید, آنهم وقتی محفل رسمی و جدیست. البته اگر جدی نیست بزنید چون خوش میگذرد. از آن روز به بعد تصمیمم برای پیوند دوباره با یار قدیمی جدیتر شد.
از آنروز دو سال و از روزی که از خانه درآمدم تقریبن 9 سال میگذرد. امروز به وصالش رسیدم. این یکی مشکی و جوان است. قرار است آلمانی باشد ولی من که میدانم در چین به دنیا آمده.
حسم, حس نوستول زدهی عجیبی است. یاد خانهام. دائم یاد خانهام. یاد تشویقهای مادربزرگم. یاد نگاه پدرم که لابد برای خودش حالی میکرد با نواختنم. اصلن فکرش را هم نمیکردم این ساز دویست و خورده ای کیلویی انقدر دلتنگم کند. انقدر مرا یاد خانه مان بیندازد. به اندازه وزنش با خودش بار خاطره دارد انگار. عجیب است.
یک ملغمهای از شادی بینهایت و نوستول زدگی دارم. خوشحالم. احساس وصال یار دارم. ذوق زدهام.
Friday, August 16, 2013
دارم سعي ميكنم خودم را تحليل كنم، يعني درواقع خيلي وقتها اينكار را ميكنم، ساعتها مينشينم به خودم و كارهايم فكر ميكنم. سلف جاجمنت يا هر اسم ديگري كه دارد. اين روزها مغزم زور ميزند براي كشف مردم گريزيم. خودم را با كار خفه كردهام، شبها كه ميآيم خانه، غير از همخانه دلم هيچ همصحبتي نميخواهد. بعد فرو ميروم درمبل و خودم را در كندي كراش يا مدرن فميلي غرق ميكنم. يا براي بار هزارم بيگ بنگ ميبينم، هرچيزي كه خوشحال باشد ، كوتاه باشد، فكر نخواهد، اعصاب نخواهد. چرا واقعن؟ چرا به آدمهاي فاكدآپ خسته ميمانم؟ اين حالت را البته ميشناسم. حالتيست كه سالهاي نهچندان دور در وضعيت اره در نشيمنگاه انتظارمانندي داشتم، همه چيز را موقتن متوقف كرده بودم كه اتفاقي بيفتد و بعد زندگيم را شروع كنم. اتفاق دوسال بعد افتاد و من زندگيم را از همان دوسال بعد شروع كردم. دوسال از زندگيم به فرو رفتن در مبل و سريال ديدن و منتظر ماندن گذشت، دوسال بدي بود، حالت مارگزیدگی دارم.
دارم فکر میکنم اینجا چه میکنم؟ در این سرزمین یخی؟ مگر نه اینکه میگویند آدمیزادی که از سالهای نهالیتش گذشته باشد و مهاجرت کند ریشههایش در مقصد خوب نمیگیرد؟ تازه ما که دلیل مضاعفی داریم، کلن ریشه در یخ نمیگیرد. خاک میخواهد. خاک گرم. پس چرا همین ریشههای آویزان را نمیزنم زیر بغلم بروم جای دیگر؟ چرا مسخیم؟ مسخم؟ سحر و مبهوتم؟ چرا حرکت ندارم؟ درختم مگر؟
بلند بلند فکر کردن ظاهرن برای روح و روان آدم خوب است. من دارم بلند بلند تایپ میکنم. جملهها در سرم پخش میشوند. یک وقتها خودشان را میکوبند به پیشانیم. کمی سردرد دارم. هروقت بلند بلند تایپ میکنم سردرد میشوم. همکارم روبرویم به حالت خیلی جدی و استرس وار کار میکند. وانمود میکنم که من هم. بعد دوباره غرق میشوم در تحلیل کردن خودم و کارهایم و زندگیم. قیافهام هم لابد از بیرون شبیه جدیها و متمرکزها میشود. تازگیها تقریبن هر روز وضع همین است.
دارم فکر میکنم اینجا چه میکنم؟ در این سرزمین یخی؟ مگر نه اینکه میگویند آدمیزادی که از سالهای نهالیتش گذشته باشد و مهاجرت کند ریشههایش در مقصد خوب نمیگیرد؟ تازه ما که دلیل مضاعفی داریم، کلن ریشه در یخ نمیگیرد. خاک میخواهد. خاک گرم. پس چرا همین ریشههای آویزان را نمیزنم زیر بغلم بروم جای دیگر؟ چرا مسخیم؟ مسخم؟ سحر و مبهوتم؟ چرا حرکت ندارم؟ درختم مگر؟
بلند بلند فکر کردن ظاهرن برای روح و روان آدم خوب است. من دارم بلند بلند تایپ میکنم. جملهها در سرم پخش میشوند. یک وقتها خودشان را میکوبند به پیشانیم. کمی سردرد دارم. هروقت بلند بلند تایپ میکنم سردرد میشوم. همکارم روبرویم به حالت خیلی جدی و استرس وار کار میکند. وانمود میکنم که من هم. بعد دوباره غرق میشوم در تحلیل کردن خودم و کارهایم و زندگیم. قیافهام هم لابد از بیرون شبیه جدیها و متمرکزها میشود. تازگیها تقریبن هر روز وضع همین است.
Friday, July 26, 2013
به نظرم بعضی شهرها عمیقند و وقتی میگویم عمیق هیج منظور استعاری فلسفی ندارم. بلکه دقیقن منظورم عمقی است که بر اساس فاصله تا سطح یا سقف درنظر میگیرند، گیریم مقیاس آدم برای سنجش عمق شهر حسش باشد و بس.
بعضی شهرها بلندند و عمق دارند و انگار دست آدم به سقفش نمیرسد. وقتی وارد شهر میشوی حس دربرگرفته شدهگی به آدم میدهند. آدم را میبلعند وقتی در خیابانهایش راه میروی. وین یکی از این شهرها بود. تهران هم. هربار که وارد شهر میشدم فاصله فرودگاه تا خانه انگار هرلحظه بیشتر فرو میرفتم. به در خانه که میرسیدم احساس کسی را داشتم که به کف اقیانوس رسیده و قرار است همانجا هم بمانم. کف اقیانوسی که درعین پر داستان بودنش دوست داشتنی بود.
اما تورنتو عمق نداشت برایم. بر خلاف تمام برج و باروهای بلندش، احساس میکردم دستم به سقف میرسد. غرق نشدم در شهر. رو بودم و بالا. شهر را دوست دارم ولی نمیبلعدم. بامی ندارد که آدم در تاریکی شب تابستان بایستد آن بالا، پُکهای محکم به وگ نعناییش بزند و فکر کند من آن پایینم، آن کف. چسبیدهام به زمین. بلعیده شدهام. عوضش تورنتو را می شود از دور نگاه کرد. برجهای بغل همش همانند که در بچگی در بازیای به اسم گوریلا میدیدم. آشناست و باز. مثل یک دشت بزرگ. اسلو؟ اسلو بین اینهاست. شما بگیر دریایی که کَفَش پستی و بلندی دارد. یک وقتا عمیق است، یک وقتها باز. یک وقتها کَفَش که راه میروی سرت از آب بیرون میماند، یک وقتها هم آسمان دیگر دیده نمیشود.
قسمت عجیب داستان اینجاست که همهی اینها ردی از خانه دارند. در هر عمقی که باشند.
بعضی شهرها بلندند و عمق دارند و انگار دست آدم به سقفش نمیرسد. وقتی وارد شهر میشوی حس دربرگرفته شدهگی به آدم میدهند. آدم را میبلعند وقتی در خیابانهایش راه میروی. وین یکی از این شهرها بود. تهران هم. هربار که وارد شهر میشدم فاصله فرودگاه تا خانه انگار هرلحظه بیشتر فرو میرفتم. به در خانه که میرسیدم احساس کسی را داشتم که به کف اقیانوس رسیده و قرار است همانجا هم بمانم. کف اقیانوسی که درعین پر داستان بودنش دوست داشتنی بود.
اما تورنتو عمق نداشت برایم. بر خلاف تمام برج و باروهای بلندش، احساس میکردم دستم به سقف میرسد. غرق نشدم در شهر. رو بودم و بالا. شهر را دوست دارم ولی نمیبلعدم. بامی ندارد که آدم در تاریکی شب تابستان بایستد آن بالا، پُکهای محکم به وگ نعناییش بزند و فکر کند من آن پایینم، آن کف. چسبیدهام به زمین. بلعیده شدهام. عوضش تورنتو را می شود از دور نگاه کرد. برجهای بغل همش همانند که در بچگی در بازیای به اسم گوریلا میدیدم. آشناست و باز. مثل یک دشت بزرگ. اسلو؟ اسلو بین اینهاست. شما بگیر دریایی که کَفَش پستی و بلندی دارد. یک وقتا عمیق است، یک وقتها باز. یک وقتها کَفَش که راه میروی سرت از آب بیرون میماند، یک وقتها هم آسمان دیگر دیده نمیشود.
قسمت عجیب داستان اینجاست که همهی اینها ردی از خانه دارند. در هر عمقی که باشند.
Monday, June 10, 2013
کسی نوشته بود "از دوست به یادگار دردی دارم". من هم دستبندم را دوباره به نشانهاش بعد از سه سال دستم کردهام, این بار دردش با هالهای از امید همراه است. آدمی را لابد لای ملافهای از امید به این دنیا فرستادهاند, وگرنه اینطور نبودیم که هستیم.
میگویند برای پذیرش همه آنچه برما گذشت از 5 مرحله زد شدهایم, از شوک ، از انکار ،از خشم و چانه زنی ،از افسردگی و پذیرش.
من فکر میکنم مرحله ششمی هم وجود دارد و آن امید است. امیدی که نه که درد نداشته باشد, دارد, ولی هست, هست که بمانیم. که برسیم.
میگویند برای پذیرش همه آنچه برما گذشت از 5 مرحله زد شدهایم, از شوک ، از انکار ،از خشم و چانه زنی ،از افسردگی و پذیرش.
من فکر میکنم مرحله ششمی هم وجود دارد و آن امید است. امیدی که نه که درد نداشته باشد, دارد, ولی هست, هست که بمانیم. که برسیم.
Thursday, June 6, 2013
یک وقتها فکر میکنم با سی و اندکی سن هنوز معاشرت کردن برایم مفهومی پیچیده است. بعد به خودم میگویم که خرس گنده شدی و اصلن درست نیست آدمی به مفهومی به نام معاشرت نگاه فلسفی داشته باشد و باید گذشته باشی. نگذشتهام ولی. اولین پیچیدگیهایش هم از آنجا شروع شد که به نام مهاجر/دانشجوی خارجی یا هر اسم دیگری که آدمی در دیار غربت دارد, تشخیص آدمها برایم آسان نبود. دسته بندی آدمها قبلن نوع دیگری بود و اینجا انگار فرق میکرد. بعد باید یاد میگرفتم که صرف ایرانی بودن نقاط مشترک دیگری هم لازم است وگرنه معاشرت سرش به دیوار میخورد.
بعدترش به معقولهی ادبیات به لحاظ معاشرت یا چرا ما بیادب شدیم برخوردم. وقتی تمام روزهاو ماههای آدم به معاشرت های دوستانه / همسن میگذرد, آدم است دیگر, یکهو دیدی بی ادب شد. یعنی آدم رعابت کردن یادش میرود. این است که یک دفعه جلوی مادربزرگش که بعد از مدتها می بیندش کلمات بدی از دهانش در میآید. خیلی ناجور وضع.
بعدترش هم که همیشه یک سوال گندهای یک جای ذهن آدم است که چه کنم؟ نه که حلزون ماب, چند بار خانه به دوش شهر عوض کردهام هر چه ساخته بودم از دوست و آشنا, را پنبه کرده و از اول شروع کردهام. بعد یک جایی آدم به خودش میگوید آدم گنده 30 ساله شدی و مثل کلاس اول دبستان به دنبال دوست میگردی؟ واقعن درست نیست . یا یک آدمی که دو جفتی روی اعصاب آدم میدود را نمیشود حذف کرد از ترس تنهایی, کم شدن دایرهی کذایی. یا اصلن وصل بودنش به دایره. یا آدمها را نمیشود خوب شناخت, چون یک وقتها اساسن آمدهاند که دیگری باشند, یا دیگری شوند یا خلاصه قبلی نباشند. بعد خسته میشوند و برمیگردند به روزگار وصل خویش. بعد دوباره ممکن است معاشرت سرش به دیوار بخورد. دیدهام که میگویم.
مصائبی است خلاصه.
اصلن اینکه این مسئله برای خودش مصائبی دارد هم مصائبی است. خیلی دور و تسلسل وار و غم انگیز.
بعدترش به معقولهی ادبیات به لحاظ معاشرت یا چرا ما بیادب شدیم برخوردم. وقتی تمام روزهاو ماههای آدم به معاشرت های دوستانه / همسن میگذرد, آدم است دیگر, یکهو دیدی بی ادب شد. یعنی آدم رعابت کردن یادش میرود. این است که یک دفعه جلوی مادربزرگش که بعد از مدتها می بیندش کلمات بدی از دهانش در میآید. خیلی ناجور وضع.
بعدترش هم که همیشه یک سوال گندهای یک جای ذهن آدم است که چه کنم؟ نه که حلزون ماب, چند بار خانه به دوش شهر عوض کردهام هر چه ساخته بودم از دوست و آشنا, را پنبه کرده و از اول شروع کردهام. بعد یک جایی آدم به خودش میگوید آدم گنده 30 ساله شدی و مثل کلاس اول دبستان به دنبال دوست میگردی؟ واقعن درست نیست . یا یک آدمی که دو جفتی روی اعصاب آدم میدود را نمیشود حذف کرد از ترس تنهایی, کم شدن دایرهی کذایی. یا اصلن وصل بودنش به دایره. یا آدمها را نمیشود خوب شناخت, چون یک وقتها اساسن آمدهاند که دیگری باشند, یا دیگری شوند یا خلاصه قبلی نباشند. بعد خسته میشوند و برمیگردند به روزگار وصل خویش. بعد دوباره ممکن است معاشرت سرش به دیوار بخورد. دیدهام که میگویم.
مصائبی است خلاصه.
اصلن اینکه این مسئله برای خودش مصائبی دارد هم مصائبی است. خیلی دور و تسلسل وار و غم انگیز.
Friday, May 24, 2013
دلم تابستانهای تهران را میخواهد. .
تابستان داغ تهران, مانتوهای نخی, کافیشاپ های خنک, کولر ماشین, حرم داغی که پشت پنجره است و من که این طرف پنجرهام, در خنکی خانه , روی مبل سفید چرمی نشستهام, پیامسی برای خودش پخش میشود. همه ولوییم. یک ولوی ملوی خوب. یک آرامش خاصی که مخصوص خانه است. مخصوص تهران است. مخصوص تابستانهای تهران است وقتی زیر باد کولر نشستهام و خرت خرت میوه گاز میزنم. وقتی دلتنگ کسی نیستم. وقتی همهی آنچه دوست دارم, بدون درنظر گرفتن آنچه آنطرف پنجرههای خانه میگذرد کنارم است.
تابستانها انگار شادتر و آرامترند. خانه امن تر است, انگارتلاشش برای سرپناه بودن بیشتر به چشم میآید. رفیقتر است. روزها کش میآیند. زمان با آدم راه میآید. شهر با وجود گرمای کلافه کنندهاش برای من دوست داشتنیتر است.
همیشه این موقع سال دلم برای تهران بیشتر از هروقت دیگری تنگ میشود. برای خانهای تنها در گرمای شهرم گوشهای افتاده است و لابد دلش برای ما, همهی ما تنگ است.
تابستان داغ تهران, مانتوهای نخی, کافیشاپ های خنک, کولر ماشین, حرم داغی که پشت پنجره است و من که این طرف پنجرهام, در خنکی خانه , روی مبل سفید چرمی نشستهام, پیامسی برای خودش پخش میشود. همه ولوییم. یک ولوی ملوی خوب. یک آرامش خاصی که مخصوص خانه است. مخصوص تهران است. مخصوص تابستانهای تهران است وقتی زیر باد کولر نشستهام و خرت خرت میوه گاز میزنم. وقتی دلتنگ کسی نیستم. وقتی همهی آنچه دوست دارم, بدون درنظر گرفتن آنچه آنطرف پنجرههای خانه میگذرد کنارم است.
تابستانها انگار شادتر و آرامترند. خانه امن تر است, انگارتلاشش برای سرپناه بودن بیشتر به چشم میآید. رفیقتر است. روزها کش میآیند. زمان با آدم راه میآید. شهر با وجود گرمای کلافه کنندهاش برای من دوست داشتنیتر است.
همیشه این موقع سال دلم برای تهران بیشتر از هروقت دیگری تنگ میشود. برای خانهای تنها در گرمای شهرم گوشهای افتاده است و لابد دلش برای ما, همهی ما تنگ است.
Monday, April 8, 2013
آرشیو گودرم را پیدا کردم. همیشه فکر میکردم حالا همین بی جانش هم برای خودش افتاده یک گوشه برای روزهای پیری و خستگی که سرمان را بکنیم تویش مثل قدح خاطرات دامبلدور و دانه دانه افکار و اخبار و خاطرات قدیمی ِ آدمهایی که یک وقتها هم سعی میکردند شبیه هم باشند را ورق بزنیم. ولی حالا که همین قدح خاک خورده و بی جانش هم تا اول جولای بیشتر وجود ندارد حریص شدهام, میتوانم ساعتها تویش غرق شوم.
یک اعترافی هم به همین بهانه بکنم که خود ِگودرم را دوست ندارم. زمان اوج گودر همه چیز در زندگیم در حال تغییر بود. به همان نسبت خودم هم. در حال گذار بودم. باید میگذشت تا ثابت شوم. شدم. تا حد زیادی. وقتی ثابت شدم قدحمان گوشهای افتاده بود به خاک خوردن. البته این باعث نمیشود در مرثیه خوانیها سهیم نباشم.
اصلن باید یک روزی همهی نوشتههای بعدش را جمع کنیم در کتابی, اسمش را بگذاریم مرثیهای برای گودرمان, صفحه اولش هم بنویسیم این کتاب مخاطب خاص دارد.
یک اعترافی هم به همین بهانه بکنم که خود ِگودرم را دوست ندارم. زمان اوج گودر همه چیز در زندگیم در حال تغییر بود. به همان نسبت خودم هم. در حال گذار بودم. باید میگذشت تا ثابت شوم. شدم. تا حد زیادی. وقتی ثابت شدم قدحمان گوشهای افتاده بود به خاک خوردن. البته این باعث نمیشود در مرثیه خوانیها سهیم نباشم.
اصلن باید یک روزی همهی نوشتههای بعدش را جمع کنیم در کتابی, اسمش را بگذاریم مرثیهای برای گودرمان, صفحه اولش هم بنویسیم این کتاب مخاطب خاص دارد.
Thursday, March 7, 2013
آخرین باری که در یک شادی دسته جمعی سهیم بودم کِی بود؟ شاید پارسال اسکار. یا قبلترش یکی از سالهای نوی میلادی وسط خیابان به شامپاین هوا کردن. یادم نمیآید. احساسم این است که در یک دنیای موازی ( پارالل یونیورس) زندگی میکنم که خبری از شادی دسته جمعی نیست. هر چه هست فردی و شخصی و طبعن کوچک است. حتی تعطیلات رسمیای که مبنایشان شادی است را هم همیشه از دست میدهم. تعطیلات کریسمس را می روم ایران, عید خودمان اینجا هستم سرِ کار. یعنی دقیقن همان زندگی در دنیای موازی. هیچوقت آنجایی که باید نیستم. هیچ وقت اطرافم هیجان همزمانی در جریان نبوده که من را هم با خودش ببرد. یادم نمیآید. واقعن آخرین بارها را یادم نمیآید که کی بود و چه بود.
اینروزها حرف تقویم که میشود دائم در دنیای دیگر سرک میکشم. فایده ندارد, نه حسی دارم, نه چیزی در من جابجا میشود. دورم. از شادیِ دنیای دیگر خیلی دورم.
اینروزها حرف تقویم که میشود دائم در دنیای دیگر سرک میکشم. فایده ندارد, نه حسی دارم, نه چیزی در من جابجا میشود. دورم. از شادیِ دنیای دیگر خیلی دورم.
Tuesday, February 26, 2013
یکی نوشته بود "بزک نمیر بهار میاد". گریهام گرفت. به همین سادگی و به همین نازکی شدهام. خودم را جای بزه گذاشتم و بغض کردم. جدی
زمستان طولانی شده. 5 ماهش گذشته, هنوز حداقل یک ماه دیگر مانده. تقویم میگوید اسفند. اینجا هنوز اوایل دی است. سرد و سنگین. فقط روزها طولانی شده. با خودم به حالت روضه میخوانم: بهارو اینجا کسی ندیده, زمین قطبی همهاش سفیده. بعد خیلی جدی بغض میکنم. لباسهایم سنگین است. هوا سنگین است. خسته شدم.
زمستان طولانی شده. 5 ماهش گذشته, هنوز حداقل یک ماه دیگر مانده. تقویم میگوید اسفند. اینجا هنوز اوایل دی است. سرد و سنگین. فقط روزها طولانی شده. با خودم به حالت روضه میخوانم: بهارو اینجا کسی ندیده, زمین قطبی همهاش سفیده. بعد خیلی جدی بغض میکنم. لباسهایم سنگین است. هوا سنگین است. خسته شدم.
زمان گودر خدابیامرز این موقع سال که میرسید پشت هم عکس شر میکردم از تابستان. از موهای پخش شده در باد. از دامن, از دست, از پا. از هرچیز آزاد و سبکی. هرچیزی که درگیر سنگینی لباسهای لعنتی زمستانی نباشد. بالای همه عکس ها هم مینوشتم آه و وای و فغان تابستان. بعد میرفتم در رویای تابستان و لباس خنک و استخر و هوای گرم. دوسالی که گذشته فصل عوض شده, هوا نه. استخر و هوای گرم در حد رویا مانده روی دلم. تابستانش هم سرد و بارانی بود.
فکر نکنم اینجا زیاد دوام بیاورم. دلم میخواهد این دفعه دلیل کوچم هوا باشد. لاقل بز نباشم, پرنده باشم. خیلی هم استعاره-طور.
یک وبسایتی هست اینجا که هرکسی هرچیزی را که نمیخواهد میگذارد برای فروش. برای رد کردن وسایل خانه مثلن, وقتی بزرگند و حتی دور انداختنشان هم باعث دردسر است. میشود قیمتش را خیلی کم گذاشت یا حتی مجانی گذاشت که فقط ببرند. دیروز یک چیزی گذاشتم آنجا, اسمم را نوشتم فرانی. احساس شخصیت مرجان را داشتم در پرسپولیس ِ ساتراپی , آنجایی که درجواب یکی میگوید فرانسویست و اسمش مری-جین است. و البته بار اولم هم نیست ...
Monday, January 14, 2013
خواب دیدم جنگ شده. اول یک چیزی مثل دسته های عزاداری راه افتاده بود توی خیابان. لباس گلادیاتوری تنشان بود. ما انگار نشسته بودیم دم در. حالت ایوان ِجلوی خانه. خانههه انگار خانهمان بود ولی برایم غریبه بود. گلادیاتورها آمدند و هرچه جلویمان بود به هم ریختند. میخواستند وسایلمان را هم ببرن. داشتیم جمع میکردیم همه چیز را ببریم توی خانه. یک سری غریبه هم با ما آمدند. خانه شلوغ شده بود. رفتم چیزی را بگذارم توی کمد, دختری هم بامن آمد. عکسش روی دیوار ِ کمدم بود. گفت خیلی وقت است که اینجا دیگر خانهی تو نیست. مال من است. راست میگفت انگار. باورم شده بود خانهی من نیست , ولی بوده. میدانستم بوده .رفتم بیرون دوباره. همه داد میزدند که بیا تو. با ک بودیم. تا رفتم توی خونه درها بسته شد. ک ماند بیرون. از پنجره دیدم هواپیماهای نظامی حمله کردند طرفمان. در را باز کردم هوار زدم ک بیا تو. دیدم یکی از هواپیماها فرود اومده توی حیاط. وا رفتم. یه حالتی که انگار میدانستم دیگر دیر شده. در را بستم. وا رفتم پشت در. همه توی خانه جیغ میزدند. از خواب پریدم
Subscribe to:
Posts (Atom)