به نظرم بعضی شهرها عمیقند و وقتی میگویم عمیق هیج منظور استعاری فلسفی ندارم. بلکه دقیقن منظورم عمقی است که بر اساس فاصله تا سطح یا سقف درنظر میگیرند، گیریم مقیاس آدم برای سنجش عمق شهر حسش باشد و بس.
بعضی شهرها بلندند و عمق دارند و انگار دست آدم به سقفش نمیرسد. وقتی وارد شهر میشوی حس دربرگرفته شدهگی به آدم میدهند. آدم را میبلعند وقتی در خیابانهایش راه میروی. وین یکی از این شهرها بود. تهران هم. هربار که وارد شهر میشدم فاصله فرودگاه تا خانه انگار هرلحظه بیشتر فرو میرفتم. به در خانه که میرسیدم احساس کسی را داشتم که به کف اقیانوس رسیده و قرار است همانجا هم بمانم. کف اقیانوسی که درعین پر داستان بودنش دوست داشتنی بود.
اما تورنتو عمق نداشت برایم. بر خلاف تمام برج و باروهای بلندش، احساس میکردم دستم به سقف میرسد. غرق نشدم در شهر. رو بودم و بالا. شهر را دوست دارم ولی نمیبلعدم. بامی ندارد که آدم در تاریکی شب تابستان بایستد آن بالا، پُکهای محکم به وگ نعناییش بزند و فکر کند من آن پایینم، آن کف. چسبیدهام به زمین. بلعیده شدهام. عوضش تورنتو را می شود از دور نگاه کرد. برجهای بغل همش همانند که در بچگی در بازیای به اسم گوریلا میدیدم. آشناست و باز. مثل یک دشت بزرگ. اسلو؟ اسلو بین اینهاست. شما بگیر دریایی که کَفَش پستی و بلندی دارد. یک وقتا عمیق است، یک وقتها باز. یک وقتها کَفَش که راه میروی سرت از آب بیرون میماند، یک وقتها هم آسمان دیگر دیده نمیشود.
قسمت عجیب داستان اینجاست که همهی اینها ردی از خانه دارند. در هر عمقی که باشند.
بعضی شهرها بلندند و عمق دارند و انگار دست آدم به سقفش نمیرسد. وقتی وارد شهر میشوی حس دربرگرفته شدهگی به آدم میدهند. آدم را میبلعند وقتی در خیابانهایش راه میروی. وین یکی از این شهرها بود. تهران هم. هربار که وارد شهر میشدم فاصله فرودگاه تا خانه انگار هرلحظه بیشتر فرو میرفتم. به در خانه که میرسیدم احساس کسی را داشتم که به کف اقیانوس رسیده و قرار است همانجا هم بمانم. کف اقیانوسی که درعین پر داستان بودنش دوست داشتنی بود.
اما تورنتو عمق نداشت برایم. بر خلاف تمام برج و باروهای بلندش، احساس میکردم دستم به سقف میرسد. غرق نشدم در شهر. رو بودم و بالا. شهر را دوست دارم ولی نمیبلعدم. بامی ندارد که آدم در تاریکی شب تابستان بایستد آن بالا، پُکهای محکم به وگ نعناییش بزند و فکر کند من آن پایینم، آن کف. چسبیدهام به زمین. بلعیده شدهام. عوضش تورنتو را می شود از دور نگاه کرد. برجهای بغل همش همانند که در بچگی در بازیای به اسم گوریلا میدیدم. آشناست و باز. مثل یک دشت بزرگ. اسلو؟ اسلو بین اینهاست. شما بگیر دریایی که کَفَش پستی و بلندی دارد. یک وقتا عمیق است، یک وقتها باز. یک وقتها کَفَش که راه میروی سرت از آب بیرون میماند، یک وقتها هم آسمان دیگر دیده نمیشود.
قسمت عجیب داستان اینجاست که همهی اینها ردی از خانه دارند. در هر عمقی که باشند.