Tuesday, February 26, 2013

یکی نوشته بود "بزک نمیر بهار میاد". گریه‌ام گرفت. به همین سادگی و به همین نازکی شده‌ام. خودم را جای بزه گذاشتم و بغض کردم. جدی
زمستان طولانی شده. 5 ماهش گذشته, هنوز حداقل یک ماه دیگر مانده. تقویم میگوید اسفند. اینجا هنوز اوایل دی است. سرد و سنگین. فقط روزها طولانی شده. با خودم به حالت روضه میخوانم: بهارو اینجا کسی ندیده, زمین قطبی همه‌اش سفیده. بعد خیلی جدی بغض میکنم. لباس‌هایم سنگین است. هوا سنگین است. خسته شدم.

زمان گودر خدابیامرز این موقع سال که می‌رسید پشت هم عکس شر میکردم از تابستان. از موهای پخش شده در باد. از دامن, از دست, از پا. از هرچیز آزاد و سبکی. هرچیزی که درگیر سنگینی لباس‌های لعنتی زمستانی نباشد. بالای همه عکس ها هم مینوشتم آه و وای و فغان تابستان. بعد میرفتم در رویای تابستان و لباس خنک و استخر و هوای گرم. دوسالی که گذشته فصل عوض شده, هوا نه. استخر و هوای گرم در حد رویا مانده روی دلم. تابستانش هم سرد و بارانی بود.
فکر نکنم اینجا زیاد دوام بیاورم. دلم میخواهد این دفعه دلیل کوچم هوا باشد. لاقل بز نباشم, پرنده باشم. خیلی هم استعاره-طور.

یک وب‌سایتی هست اینجا که هرکسی هرچیزی را که نمیخواهد میگذارد برای فروش. برای رد کردن وسایل خانه‌ مثلن, وقتی بزرگ‌ند و حتی دور انداختنشان هم باعث دردسر است. میشود قیمتش را خیلی کم گذاشت یا حتی مجانی گذاشت که فقط ببرند.  دیروز یک چیزی گذاشتم آنجا, اسمم را نوشتم فرانی. احساس شخصیت مرجان را داشتم در پرسپولیس ِ ساتراپی , آنجایی که درجواب یکی میگوید فرانسویست و اسمش مری-جین است. و البته بار اولم هم نیست ...