Monday, January 14, 2013

 خواب دیدم جنگ شده. اول یک چیزی مثل دسته های عزاداری راه افتاده بود توی خیابان. لباس گلادیاتوری تنشان بود. ما انگار نشسته بودیم دم در. حالت ایوان ِجلوی خانه. خانه‌هه انگار خانه‌مان بود ولی برایم غریبه بود. گلادیاتورها آمدند و هرچه جلویمان بود به هم ریختند. میخواستند وسایلمان را هم ببرن. داشتیم جمع میکردیم همه چیز را ببریم توی خانه. یک سری غریبه هم با ما آمدند. خانه شلوغ شده بود. رفتم چیزی را بگذارم توی کمد, دختری هم بامن آمد. عکسش روی دیوار ِ کمدم بود. گفت خیلی وقت است که اینجا دیگر خانه‌ی تو نیست. مال من است. راست میگفت انگار. باورم شده بود خانه‌ی من نیست , ولی بوده. میدانستم بوده .رفتم بیرون دوباره. همه داد میزدند که بیا تو. با ک بودیم. تا رفتم توی خونه درها بسته شد. ک ماند بیرون. از پنجره دیدم هواپیماهای نظامی حمله کردند طرفمان. در را باز کردم هوار زدم ک بیا تو. دیدم یکی از هواپیماها فرود اومده توی حیاط. وا رفتم. یه حالتی که انگار میدانستم دیگر دیر شده. در را بستم. وا رفتم پشت در. همه توی خانه جیغ میزدند. از خواب پریدم