Thursday, March 7, 2013

آخرین باری که در یک شادی دسته جمعی سهیم بودم کِی بود؟ شاید پارسال اسکار. یا قبل‌ترش یکی از سالهای نوی میلادی وسط خیابان به شامپاین هوا کردن. یادم نمی‌آید. احساسم این است که در یک دنیای موازی ( پارالل یونیورس) زندگی میکنم که خبری از شادی دسته جمعی نیست. هر چه هست فردی و شخصی و طبعن کوچک است. حتی تعطیلات رسمی‌ای که مبنایشان شادی است را هم همیشه از دست می‌دهم. تعطیلات کریسمس را می روم ایران, عید خودمان اینجا هستم سرِ کار. یعنی دقیقن همان زندگی در دنیای موازی. هیچوقت آنجایی که باید نیستم. هیچ وقت اطرافم هیجان همزمانی در جریان نبوده که من را هم با خودش ببرد. یادم نمی‌آید. واقعن آخرین بارها را یادم نمی‌آید که کی بود و چه بود.

اینروزها حرف تقویم که می‌شود دائم در دنیای دیگر سرک میکشم. فایده ندارد, نه حسی دارم, نه چیزی در من جابجا می‌شود. دورم. از شادیِ دنیای دیگر خیلی دورم.