Thursday, November 8, 2012

هوای اینروزا مثل زمستون تهرانه. یه برف ملویی نشسته رو زمین و دما دور و ور صفر درجه می‌پلکه, یه وقتا حتی یکم مثبت تر. هنوز هم تاریک نشدیم. این چند روز صبحا که از در میام بیرون همه‌اش تو فکر تهرانم. دیروز نوشته بودم یه وقتا وسط کار احساس میکنم سر کلاسم و دلم میخواد جیم بزنم برم سینما. عصرجدید مثلن. الان تئوری‌ای دارم که نوستالژی هرچند سال یک بار تکرار میشه. چون مدتها بود از این نوستول‌ها نداشتم.
پروژه ای که دستمه یه ددلاین سفت و سخت قبل از کریسمس داره, خیلی هم پیچیده‌اس, کارفرماش هم یکم بی اعصابه. با این حال اومدم نشستم اینجا دارم وبلاگ می‌نویسم. اونم بعد از قرن‌ها. چرا واقعن؟ چی میشه بهم؟ -سلام غزل- 

Wednesday, November 7, 2012

مدیرعامل چاق بامزه‌ای دارم. از این‌ها که موهاش فرق وسط ریخته دو ور صورتش و لپاش مث اکبرعبدی تکون تکون میخوره. خیلی کاریزماتیکه, خیلی سخنوره و خیلی کاردرست. عاشق تکنولوژیه, در لحظه 3 تا تبلت باهاشه, دو سه تا اسمارت‌فون ( بی اغراق) . تو تمام شبکه‌های اجتماعی مجازی عضوه و حتی اگه وسط کار یه پست تو فیس بوک هوا کنیم نه تنها توبیخمون نمیکنه, بلکه لایک میکنه میاد سر میز آدم راجع بهش حرف میزنه.
 توی یه شهری هم زندگی میکنه جنوب اسلو که اسم شهر و اسم فامیلش یکیه و من حدس میزنم که مثلن نصف زمینای اون شهر ( شاید هم دِه. چون خیلی کوچیکه ) مال این و خانواده‌اش باشه. انقد هم پولدار هست که تفریحاتش شکار گوزن قطبی یا کشیدن سیگاربرگ روی قایقش باشه. دقیقن مثل فیلما.
امروز اومده و نیم ساعت راجع به توییت‌های مربوط به انتخابات آمریکا حرف زده و میگه به هر حال من طرفدار کنسرواتیوترین و مذهبی ترین آدمهام برای همین طرفدار رامنی بودم. که خب به قیافه اش نمیاد. بهش میگیم واقعن ؟ میگه نه بابا, فقط چون هیچ هیجانی تو این موضوع وجود نداره که طرفدار کسی باشی که اکثریت باهاشه ( طبعن نروژ رو میگه ) برای همین من باید مخالف بقیه باشم دیگه. بعد هم خودش میگه مثل بچه‌ها می‌مونم, خودم میدونم. 
پنجاه و هشت/نه سالشه .
  
 
دلم میخواد دوباره وبلاگ بنویسم. یعنی درواقع یه مدتی حرفی نداشتم برای زدن. الان می بینم حرفام تو توییتر جا نمیشن. شاید فضای بزرگتری لازم دارن, شاید توییتر تنگشونه. امتحان میکنم. از یه کوچه تاریک و خلوت شروع میکنم دوباره, اون یکی وبلاگ وسط یه مرکز خریده. حالا گیرم درش بسته‌اس. در بقیه مغازه ها که بازه. یه حسی دارم که تو اون نمیشه خیلی جریان سیال ذهن راه انداخت. یه چارچوب ساخته دور خودش. شاید بعد از مدتی اینا رو ریختم اون تو ,فعلن, تا اون موقع اینجام.