Friday, August 30, 2013

آخرین باری که یک پیانو در خانه داشتم قبل از مهاجرتم بود. پیانوی قهوه‌ای رنگِ روسی داشتم که یار غارم بود. یک طورهایی سنگ صبور. خانه خلوت که پیدا می‌کردم ممکن بود ساعتها پشتش نشسته باشم . او هم صدایش را می انداخت سرش و یاری می‌کرد.
مامان بزرگم یک وقتها از پشت در گوش میکرد. بعد می‌ایستاد آهنگ تمام شود, زنگ می‌زد می آمد تو برایم ماشالا ماشالا می‌کرد. منم دو سه آهنگ ایرانی ِ معروفی / لاچینی که بلد بودم برایش می‌زدم که خیلی موتزارت و شوپن در گوشش نکرده باشم. هرچند هنوز هم دلش با پیانو صاف صاف نیست و نبود و هرچقدر هم قربان صدقه دست و پای بلوری من می‌رفت ولی آرزو می‌کرد که کاش ویلن برایش می‌زدم, یاحقی-طور. یا لاقل سنتور را ول نکرده بودم آواز دشتی سر می‌دادم برایش. نشد. نکردم.
القصه, آن برونت ِ روسی یار گرمابه و گلستانم بود در سالهای نوجوانی و جوانی. روزی که می‌رفتم نت‌هایم را صاف و مرتب کپی کردم, جلد کردم و با خودم آوردم به هوای اینکه شهر موسیقی و هنر می‌روم و حتمن به کارم میاید. زیاد نیامد.
رفته بودم در شهر موسیقی و هنر که مهندسی بخوانم. برای اجاره اتاق پیانو باید تا دانشگاه هنر می‌رفتم که نزدیک نبود. یک وقتها یک جاهایی گیر می آمد که می‌زدم ولی زیاد نبود. نوت‌های صحافی شده‌ام ماند که ماند. تابستانها که برمی‌گشتم خانه یک میثاق دوباره‌ای با برونت ِروسی‌ام داشتم, ولی وقت زیاد نبود. دیگر بچه‌ی خانه نبودم بلکه مسافر دیار فلان و بیسار بودم و مهمان و مهمانی و کارهای نکرده. وقت هم که همیشه تنگ.
دوسال پیش در مهمانی ِیکی از همکارهایم یک پیانوی قدیمی غمگین دیدم. خاک رویش میگفت نه تنها تنهاست, بلکه احتمالن کوک هم ندارد. نشستم پشتش و کمی زدم که از تنهایی در بیاییم هردو. هنوز یک چیزهایی یادم بود. صاحبخانه ذوق کرد که باید در مهمانی شرکت بزنی. نت‌هایت را بیاور.
مهمانی سالانه‌ی شرکت از اینهاست که 4 ساعت پشت یک میز می‌نشینی به حرف زدن و خوردن و نمی‌فهمی گارسون چند بار گیلاس شرابت را پر میکند بعد بلند که می‌شوی و مجبوری دستت را به صندلی بگیری می‌فهمی چه بلایی سرت آمده. دردسرتان ندهم که گندی زدم فراموش نشدنی با پیانو زدنم. از من به شما نصیحت هیچ وقت مست پیانو نزنید, آنهم وقتی محفل رسمی و جدیست. البته اگر جدی نیست بزنید چون خوش میگذرد. از آن روز به بعد تصمیمم برای پیوند دوباره با یار قدیمی جدی‌تر شد.
از آنروز دو سال و از روزی که از خانه درآمدم تقریبن 9 سال می‌گذرد. امروز به وصالش رسیدم. این یکی مشکی و جوان است. قرار است آلمانی باشد ولی من که میدانم در چین به دنیا آمده.
حسم, حس نوستول زده‌ی عجیبی است. یاد خانه‌ام. دائم یاد خانه‌ام. یاد تشویق‌های مادربزرگم. یاد نگاه پدرم که لابد برای خودش حالی می‌کرد با نواختنم. اصلن فکرش را هم نمی‌کردم این ساز دویست و خورده ای کیلویی انقدر دلتنگم کند. انقدر مرا یاد خانه مان بیندازد. به اندازه وزنش با خودش بار خاطره دارد انگار. عجیب است.
یک ملغمه‌ای از شادی بی‌نهایت و نوستول زدگی دارم. خوشحالم. احساس وصال یار دارم. ذوق زده‌ام. 

Friday, August 16, 2013

دارم سعي ميكنم خودم را تحليل كنم، يعني درواقع خيلي وقتها اينكار را مي‌كنم، ساعتها مي‌نشينم به خودم و كارهايم فكر مي‌كنم. سلف جاجمنت يا هر اسم ديگري كه دارد. اين روزها مغزم زور ميزند براي كشف مردم گريزيم. خودم را با كار خفه كرده‌ام، شبها كه مي‌آيم خانه، غير از همخانه دلم هيچ هم‌صحبتي نمي‌خواهد. بعد فرو ميروم درمبل و خودم را در كندي كراش يا مدرن فميلي غرق مي‌كنم. يا براي بار هزارم بيگ بنگ مي‌بينم، هرچيزي كه خوشحال باشد ، كوتاه باشد، فكر نخواهد، اعصاب نخواهد. چرا واقعن؟ چرا به آدمهاي فاكدآپ خسته مي‌مانم؟ اين حالت را البته مي‌شناسم. حالتيست كه سالهاي نه‌چندان دور در وضعيت اره در نشيمنگاه انتظارمانندي داشتم، همه چيز را موقتن متوقف كرده بودم كه اتفاقي بيفتد و بعد زندگيم را شروع كنم. اتفاق دوسال بعد افتاد و من زندگيم را از همان دوسال بعد شروع كردم. دوسال از زندگيم به فرو رفتن در مبل و سريال ديدن و منتظر ماندن گذشت، دوسال بدي بود، حالت مارگزیدگی دارم.
دارم فکر می‌کنم اینجا چه می‌کنم؟ در این سرزمین یخی؟ مگر نه اینکه می‌گویند آدمیزادی که از سالهای نهالیتش گذشته باشد و مهاجرت کند ریشه‌هایش در مقصد خوب نمی‌گیرد؟ تازه ما که دلیل مضاعفی داریم، کلن ریشه در یخ نمی‌گیرد. خاک می‌خواهد. خاک گرم. پس چرا همین ریشه‌های آویزان را نمیزنم زیر بغلم بروم جای دیگر؟ چرا مسخیم؟ مسخم؟ سحر و مبهوتم؟ چرا حرکت ندارم؟ درختم مگر؟
بلند بلند فکر کردن ظاهرن برای روح و روان آدم خوب است. من دارم بلند بلند تایپ می‌کنم. جمله‌ها در سرم پخش می‌شوند. یک وقتها خودشان را می‌کوبند به پیشانیم. کمی سردرد دارم. هروقت بلند بلند تایپ می‌کنم سردرد می‌شوم. همکارم روبرویم به حالت خیلی جدی و استرس وار کار می‌کند. وانمود می‌کنم که من هم. بعد دوباره غرق می‌شوم در تحلیل کردن خودم و کارهایم و زندگیم. قیافه‌ام هم لابد از بیرون شبیه جدی‌ها و متمرکز‌ها می‌شود. تازگیها تقریبن هر روز وضع همین است.