آخرین باری که یک پیانو در خانه داشتم قبل از مهاجرتم بود. پیانوی قهوهای رنگِ روسی داشتم که یار غارم بود. یک طورهایی سنگ صبور. خانه خلوت که پیدا میکردم ممکن بود ساعتها پشتش نشسته باشم . او هم صدایش را می انداخت سرش و یاری میکرد.
مامان بزرگم یک وقتها از پشت در گوش میکرد. بعد میایستاد آهنگ تمام شود, زنگ میزد می آمد تو برایم ماشالا ماشالا میکرد. منم دو سه آهنگ ایرانی ِ معروفی / لاچینی که بلد بودم برایش میزدم که خیلی موتزارت و شوپن در گوشش نکرده باشم. هرچند هنوز هم دلش با پیانو صاف صاف نیست و نبود و هرچقدر هم قربان صدقه دست و پای بلوری من میرفت ولی آرزو میکرد که کاش ویلن برایش میزدم, یاحقی-طور. یا لاقل سنتور را ول نکرده بودم آواز دشتی سر میدادم برایش. نشد. نکردم.
القصه, آن برونت ِ روسی یار گرمابه و گلستانم بود در سالهای نوجوانی و جوانی. روزی که میرفتم نتهایم را صاف و مرتب کپی کردم, جلد کردم و با خودم آوردم به هوای اینکه شهر موسیقی و هنر میروم و حتمن به کارم میاید. زیاد نیامد.
رفته بودم در شهر موسیقی و هنر که مهندسی بخوانم. برای اجاره اتاق پیانو باید تا دانشگاه هنر میرفتم که نزدیک نبود. یک وقتها یک جاهایی گیر می آمد که میزدم ولی زیاد نبود. نوتهای صحافی شدهام ماند که ماند. تابستانها که برمیگشتم خانه یک میثاق دوبارهای با برونت ِروسیام داشتم, ولی وقت زیاد نبود. دیگر بچهی خانه نبودم بلکه مسافر دیار فلان و بیسار بودم و مهمان و مهمانی و کارهای نکرده. وقت هم که همیشه تنگ.
دوسال پیش در مهمانی ِیکی از همکارهایم یک پیانوی قدیمی غمگین دیدم. خاک رویش میگفت نه تنها تنهاست, بلکه احتمالن کوک هم ندارد. نشستم پشتش و کمی زدم که از تنهایی در بیاییم هردو. هنوز یک چیزهایی یادم بود. صاحبخانه ذوق کرد که باید در مهمانی شرکت بزنی. نتهایت را بیاور.
مهمانی سالانهی شرکت از اینهاست که 4 ساعت پشت یک میز مینشینی به حرف زدن و خوردن و نمیفهمی گارسون چند بار گیلاس شرابت را پر میکند بعد بلند که میشوی و مجبوری دستت را به صندلی بگیری میفهمی چه بلایی سرت آمده. دردسرتان ندهم که گندی زدم فراموش نشدنی با پیانو زدنم. از من به شما نصیحت هیچ وقت مست پیانو نزنید, آنهم وقتی محفل رسمی و جدیست. البته اگر جدی نیست بزنید چون خوش میگذرد. از آن روز به بعد تصمیمم برای پیوند دوباره با یار قدیمی جدیتر شد.
از آنروز دو سال و از روزی که از خانه درآمدم تقریبن 9 سال میگذرد. امروز به وصالش رسیدم. این یکی مشکی و جوان است. قرار است آلمانی باشد ولی من که میدانم در چین به دنیا آمده.
حسم, حس نوستول زدهی عجیبی است. یاد خانهام. دائم یاد خانهام. یاد تشویقهای مادربزرگم. یاد نگاه پدرم که لابد برای خودش حالی میکرد با نواختنم. اصلن فکرش را هم نمیکردم این ساز دویست و خورده ای کیلویی انقدر دلتنگم کند. انقدر مرا یاد خانه مان بیندازد. به اندازه وزنش با خودش بار خاطره دارد انگار. عجیب است.
یک ملغمهای از شادی بینهایت و نوستول زدگی دارم. خوشحالم. احساس وصال یار دارم. ذوق زدهام.
مامان بزرگم یک وقتها از پشت در گوش میکرد. بعد میایستاد آهنگ تمام شود, زنگ میزد می آمد تو برایم ماشالا ماشالا میکرد. منم دو سه آهنگ ایرانی ِ معروفی / لاچینی که بلد بودم برایش میزدم که خیلی موتزارت و شوپن در گوشش نکرده باشم. هرچند هنوز هم دلش با پیانو صاف صاف نیست و نبود و هرچقدر هم قربان صدقه دست و پای بلوری من میرفت ولی آرزو میکرد که کاش ویلن برایش میزدم, یاحقی-طور. یا لاقل سنتور را ول نکرده بودم آواز دشتی سر میدادم برایش. نشد. نکردم.
القصه, آن برونت ِ روسی یار گرمابه و گلستانم بود در سالهای نوجوانی و جوانی. روزی که میرفتم نتهایم را صاف و مرتب کپی کردم, جلد کردم و با خودم آوردم به هوای اینکه شهر موسیقی و هنر میروم و حتمن به کارم میاید. زیاد نیامد.
رفته بودم در شهر موسیقی و هنر که مهندسی بخوانم. برای اجاره اتاق پیانو باید تا دانشگاه هنر میرفتم که نزدیک نبود. یک وقتها یک جاهایی گیر می آمد که میزدم ولی زیاد نبود. نوتهای صحافی شدهام ماند که ماند. تابستانها که برمیگشتم خانه یک میثاق دوبارهای با برونت ِروسیام داشتم, ولی وقت زیاد نبود. دیگر بچهی خانه نبودم بلکه مسافر دیار فلان و بیسار بودم و مهمان و مهمانی و کارهای نکرده. وقت هم که همیشه تنگ.
دوسال پیش در مهمانی ِیکی از همکارهایم یک پیانوی قدیمی غمگین دیدم. خاک رویش میگفت نه تنها تنهاست, بلکه احتمالن کوک هم ندارد. نشستم پشتش و کمی زدم که از تنهایی در بیاییم هردو. هنوز یک چیزهایی یادم بود. صاحبخانه ذوق کرد که باید در مهمانی شرکت بزنی. نتهایت را بیاور.
مهمانی سالانهی شرکت از اینهاست که 4 ساعت پشت یک میز مینشینی به حرف زدن و خوردن و نمیفهمی گارسون چند بار گیلاس شرابت را پر میکند بعد بلند که میشوی و مجبوری دستت را به صندلی بگیری میفهمی چه بلایی سرت آمده. دردسرتان ندهم که گندی زدم فراموش نشدنی با پیانو زدنم. از من به شما نصیحت هیچ وقت مست پیانو نزنید, آنهم وقتی محفل رسمی و جدیست. البته اگر جدی نیست بزنید چون خوش میگذرد. از آن روز به بعد تصمیمم برای پیوند دوباره با یار قدیمی جدیتر شد.
از آنروز دو سال و از روزی که از خانه درآمدم تقریبن 9 سال میگذرد. امروز به وصالش رسیدم. این یکی مشکی و جوان است. قرار است آلمانی باشد ولی من که میدانم در چین به دنیا آمده.
حسم, حس نوستول زدهی عجیبی است. یاد خانهام. دائم یاد خانهام. یاد تشویقهای مادربزرگم. یاد نگاه پدرم که لابد برای خودش حالی میکرد با نواختنم. اصلن فکرش را هم نمیکردم این ساز دویست و خورده ای کیلویی انقدر دلتنگم کند. انقدر مرا یاد خانه مان بیندازد. به اندازه وزنش با خودش بار خاطره دارد انگار. عجیب است.
یک ملغمهای از شادی بینهایت و نوستول زدگی دارم. خوشحالم. احساس وصال یار دارم. ذوق زدهام.
No comments:
Post a Comment