Friday, July 17, 2015

حنا، یک ساله شد.
یک وقت‌ها باورم نمی‌شود و یک وقت‌ها فکر می‌کنم چه زود گذشت.
الان برای خودش شخصیتی به هم زده، زور می‌گوید، حرفش را سعی می‌کند به کرسی بنشاند. محبت می‌کند. ابراز احساسات می‌کند. حرف می‌زند کمی. آدم است. یک آدم کوچک.
هنوز شیر می‌خورد و هنوز یکی از بهترین زمان‌های ممکن را موقع شیرخوردن با هم می‌گذرانیم. یک جور خوبی حال می‌کند با شیرخوردن و من فقط نگاهش می‌کنم و حال مبسوطی می‌برم از حال کردنش. از ولو شدنش. از بازی کردنش با لباسم.
فکر کنم ف بود که نوشته بود این همه احساسات به یک بچه‌ی یک ماهه تهش کجاست؟ الان که یک سال گذشته می‌گویم ته ندارد. هر روز فقط بهش اضافه می‌شود و آدم را می‌ترساند که انقد بی ته است. و بعد خب آدم یک احساس خاصی هم بهش دست می‌دهد از تجربه کردن این‌همه احساسات عجیب و غریب. که انقدر کیفیتش با هرچه تا الان تجربه کرده بودیم فرق دارد. و بی‌نظیر است. با همه‌ی عجیب غریب بودنش بی‌نظیر است. 

Tuesday, February 25, 2014

اولین باری که تکان خوردنش را احساس کردم ترسیدم. دقیقن اولین حسم ترس بود. درجا یاد فیلمهای تخیلی و ترسناک و اینها افتادم که موجودی درون آدم رشد میکند. حسش مثل شنا کردن یک ماهی بزرگ در معده و روده‌ی آدم بود. ماهی‌ای که موج حرکتش را به وضوح بشود حس کرد. بعدترش به شنا کردن و موج مکزیکی رفتنش تلنگر هم اضافه شد. ضربه. مشت. یک وقتها ضربه‌هایش ریز بود و انگار یگی با انگشتش بزند به شکم آدم. یک وقتها هم مشت و لگد.
یک شب خواب دیدم دارم می‌بینمش در شکمم. داشت فوتبال بازی میکرد. یک حرکتی مانند برگردان. از درد لگدش بیدار شدم. فکر کردم خواب دیدم. دوباره همانجا را کوبید. لبخند زدم. کلن هربار کتک میخورم لبخند میزنم. ناخوداگاه. بامزه‌اش موقع‌هاییست که در جلسه‌ام. دارم حرف جدی میزنم یا باید تمرکز کنم به حرف‌های آدمها. پای تلفن، یا مواقع مهم. نمی‌کنم قاعدتن. یعنی تمرکزم نمی‌آید. فقط سعی میکنم لبخندم را جمع کنم.
دیشب به سکسکه افتاده بود. این را از حرکات پشت همی که فواصل منظمی داشت فهمیدم. برایش لالایی گذاشتم. قطعن ارتباط مستقیمی بین لالایی و توقف سکسکه وجود ندارد، ولی فکر کنم سکسکه‌اش که تمام شد خوابید. شاید هم من زودتر از او خوابیدم. یادم نمی‌آید. شما فرض کن بچه را بردی تو اتاق بخوابانی خودت خوابت می‌برد. یک همچین وضعی از الان. 

Tuesday, December 10, 2013

  همه می‌گفتند صدای قلبش یکی از عجیب‌ترین و زیباترین صداهای دنیاست  و آدم مشعوف و احساساتی می‌شود. من؟ من در خلسه بودم. از چندساعت قلبش در خلسه بودم. صدای قلبش فقط آرامم کرد. خیلی آرام و البته فقط به این فکر می‌کردم که چندبار در دقیقه میزند. بعد که همه چیز تمام شد یادم افتاد مشعوف و احساساتی نشدم. وقت نکردم. مشغول پایین آمدن از اوج بودم. قبلش در یک اوج بدی بودم. اوج استرس یا هیجان یا هرچه بود ، در یک دنیای دیگر بودم. از همه‌ی اینها گذشته باورم نمی‌شد چیزی را که روی صفحه می‌بینم از درون من باشد. احساس می‌کردم فیلم می‌بینم. یا دکتر دارد یکسری عکس نشانم میدهد. هنوز هم باورم نمی‌شود. هنوز هم در خلسه‌ام. انگار دارم از دور خودم را تماشا می‌کنم. هنوز فرو نرفته‌ام در واقعیت. عجیب است همه چیز کلن.

Wednesday, September 25, 2013

نادیا، همکار نروژی من، امروز در این کنفرانس داشت توضیح می‌داد که چگونه به خودمان به دید یک سافت‌ور (نرم‌افزار) نگاه کنیم، باگ‌هاش را پیدا کنیم، حل کنیم و ورژن بهتری از خودمان داشته باشیم.
خودش را که معرفی می‌کرد گفت نادیا هستم از اینترنت، درواقع خودم را شهروند اینترنت می‌دانم چون تقریبن تمام مدت زندگیم را در اینترنت سپری کردم. داشت میگفت مگر نه اینکه ما از دنیای دیجیتال می آییم؟ پس لاقل از طرفندهای ساخت و توسعه نرم‌افزار و باگ فیکسینگ‌*شان کمک بگیریم برای بهتر زندگی کردن، کار کردن، رابطه داشتن.


می‌دانم تصویر زیادی دیجیتالی است، میدانم که آنقدرها هم که می‌گوید شهروند اینترنت نیستیم، آنقدرها هم مثل نرم‌افزارها قابل پیش‌بینی نیستیم، ولی لاقل می‌توانیم، یا دست کم من، شاید بتوانم بخشی از آنچه در مورد توسعه نرم‌افزار و باگ فیکسینگ در دانشگاه و کار یادگرفته‌ام روی زندگیم پیاده کنم. موضوع شاید زیادی بار گیک-طوری داشته باشد ولی من دقیقن می‌فهمم چه می‌گوید.

بنا بر تعریف نادیا ، من فرنایس ورژن ۳.۱ هستم که تا ۶ ماه دیگر به ورژن ۳.۲ آپگرید خواهم شد، در این میان می‌توانم امیدوارم باشم که باگهای ۳.۱ در ۳.۲ وجود نداشته باشد، یا لاقل همه‌اش وجود نداشته باشد.
* Bug Fixing

Friday, August 30, 2013

آخرین باری که یک پیانو در خانه داشتم قبل از مهاجرتم بود. پیانوی قهوه‌ای رنگِ روسی داشتم که یار غارم بود. یک طورهایی سنگ صبور. خانه خلوت که پیدا می‌کردم ممکن بود ساعتها پشتش نشسته باشم . او هم صدایش را می انداخت سرش و یاری می‌کرد.
مامان بزرگم یک وقتها از پشت در گوش میکرد. بعد می‌ایستاد آهنگ تمام شود, زنگ می‌زد می آمد تو برایم ماشالا ماشالا می‌کرد. منم دو سه آهنگ ایرانی ِ معروفی / لاچینی که بلد بودم برایش می‌زدم که خیلی موتزارت و شوپن در گوشش نکرده باشم. هرچند هنوز هم دلش با پیانو صاف صاف نیست و نبود و هرچقدر هم قربان صدقه دست و پای بلوری من می‌رفت ولی آرزو می‌کرد که کاش ویلن برایش می‌زدم, یاحقی-طور. یا لاقل سنتور را ول نکرده بودم آواز دشتی سر می‌دادم برایش. نشد. نکردم.
القصه, آن برونت ِ روسی یار گرمابه و گلستانم بود در سالهای نوجوانی و جوانی. روزی که می‌رفتم نت‌هایم را صاف و مرتب کپی کردم, جلد کردم و با خودم آوردم به هوای اینکه شهر موسیقی و هنر می‌روم و حتمن به کارم میاید. زیاد نیامد.
رفته بودم در شهر موسیقی و هنر که مهندسی بخوانم. برای اجاره اتاق پیانو باید تا دانشگاه هنر می‌رفتم که نزدیک نبود. یک وقتها یک جاهایی گیر می آمد که می‌زدم ولی زیاد نبود. نوت‌های صحافی شده‌ام ماند که ماند. تابستانها که برمی‌گشتم خانه یک میثاق دوباره‌ای با برونت ِروسی‌ام داشتم, ولی وقت زیاد نبود. دیگر بچه‌ی خانه نبودم بلکه مسافر دیار فلان و بیسار بودم و مهمان و مهمانی و کارهای نکرده. وقت هم که همیشه تنگ.
دوسال پیش در مهمانی ِیکی از همکارهایم یک پیانوی قدیمی غمگین دیدم. خاک رویش میگفت نه تنها تنهاست, بلکه احتمالن کوک هم ندارد. نشستم پشتش و کمی زدم که از تنهایی در بیاییم هردو. هنوز یک چیزهایی یادم بود. صاحبخانه ذوق کرد که باید در مهمانی شرکت بزنی. نت‌هایت را بیاور.
مهمانی سالانه‌ی شرکت از اینهاست که 4 ساعت پشت یک میز می‌نشینی به حرف زدن و خوردن و نمی‌فهمی گارسون چند بار گیلاس شرابت را پر میکند بعد بلند که می‌شوی و مجبوری دستت را به صندلی بگیری می‌فهمی چه بلایی سرت آمده. دردسرتان ندهم که گندی زدم فراموش نشدنی با پیانو زدنم. از من به شما نصیحت هیچ وقت مست پیانو نزنید, آنهم وقتی محفل رسمی و جدیست. البته اگر جدی نیست بزنید چون خوش میگذرد. از آن روز به بعد تصمیمم برای پیوند دوباره با یار قدیمی جدی‌تر شد.
از آنروز دو سال و از روزی که از خانه درآمدم تقریبن 9 سال می‌گذرد. امروز به وصالش رسیدم. این یکی مشکی و جوان است. قرار است آلمانی باشد ولی من که میدانم در چین به دنیا آمده.
حسم, حس نوستول زده‌ی عجیبی است. یاد خانه‌ام. دائم یاد خانه‌ام. یاد تشویق‌های مادربزرگم. یاد نگاه پدرم که لابد برای خودش حالی می‌کرد با نواختنم. اصلن فکرش را هم نمی‌کردم این ساز دویست و خورده ای کیلویی انقدر دلتنگم کند. انقدر مرا یاد خانه مان بیندازد. به اندازه وزنش با خودش بار خاطره دارد انگار. عجیب است.
یک ملغمه‌ای از شادی بی‌نهایت و نوستول زدگی دارم. خوشحالم. احساس وصال یار دارم. ذوق زده‌ام. 

Friday, August 16, 2013

دارم سعي ميكنم خودم را تحليل كنم، يعني درواقع خيلي وقتها اينكار را مي‌كنم، ساعتها مي‌نشينم به خودم و كارهايم فكر مي‌كنم. سلف جاجمنت يا هر اسم ديگري كه دارد. اين روزها مغزم زور ميزند براي كشف مردم گريزيم. خودم را با كار خفه كرده‌ام، شبها كه مي‌آيم خانه، غير از همخانه دلم هيچ هم‌صحبتي نمي‌خواهد. بعد فرو ميروم درمبل و خودم را در كندي كراش يا مدرن فميلي غرق مي‌كنم. يا براي بار هزارم بيگ بنگ مي‌بينم، هرچيزي كه خوشحال باشد ، كوتاه باشد، فكر نخواهد، اعصاب نخواهد. چرا واقعن؟ چرا به آدمهاي فاكدآپ خسته مي‌مانم؟ اين حالت را البته مي‌شناسم. حالتيست كه سالهاي نه‌چندان دور در وضعيت اره در نشيمنگاه انتظارمانندي داشتم، همه چيز را موقتن متوقف كرده بودم كه اتفاقي بيفتد و بعد زندگيم را شروع كنم. اتفاق دوسال بعد افتاد و من زندگيم را از همان دوسال بعد شروع كردم. دوسال از زندگيم به فرو رفتن در مبل و سريال ديدن و منتظر ماندن گذشت، دوسال بدي بود، حالت مارگزیدگی دارم.
دارم فکر می‌کنم اینجا چه می‌کنم؟ در این سرزمین یخی؟ مگر نه اینکه می‌گویند آدمیزادی که از سالهای نهالیتش گذشته باشد و مهاجرت کند ریشه‌هایش در مقصد خوب نمی‌گیرد؟ تازه ما که دلیل مضاعفی داریم، کلن ریشه در یخ نمی‌گیرد. خاک می‌خواهد. خاک گرم. پس چرا همین ریشه‌های آویزان را نمیزنم زیر بغلم بروم جای دیگر؟ چرا مسخیم؟ مسخم؟ سحر و مبهوتم؟ چرا حرکت ندارم؟ درختم مگر؟
بلند بلند فکر کردن ظاهرن برای روح و روان آدم خوب است. من دارم بلند بلند تایپ می‌کنم. جمله‌ها در سرم پخش می‌شوند. یک وقتها خودشان را می‌کوبند به پیشانیم. کمی سردرد دارم. هروقت بلند بلند تایپ می‌کنم سردرد می‌شوم. همکارم روبرویم به حالت خیلی جدی و استرس وار کار می‌کند. وانمود می‌کنم که من هم. بعد دوباره غرق می‌شوم در تحلیل کردن خودم و کارهایم و زندگیم. قیافه‌ام هم لابد از بیرون شبیه جدی‌ها و متمرکز‌ها می‌شود. تازگیها تقریبن هر روز وضع همین است. 

Friday, July 26, 2013

به نظرم بعضی شهرها عمیقند و وقتی می‌گویم عمیق هیج منظور استعاری فلسفی ندارم. بلکه دقیقن منظورم عمقی است که بر اساس فاصله تا سطح یا سقف درنظر می‌گیرند، گیریم مقیاس آدم برای سنجش عمق شهر حسش باشد و بس.
بعضی شهرها بلندند و عمق دارند و انگار دست آدم به سقفش نمیرسد. وقتی وارد شهر میشوی حس دربرگرفته شده‌‌‌گی به آدم می‌دهند. آدم را می‌بلعند وقتی در خیابانهایش راه میروی. وین یکی از این شهرها بود. تهران هم. هربار که وارد شهر می‌شدم  فاصله فرودگاه تا خانه انگار هرلحظه بیشتر فرو می‌رفتم. به در خانه که می‌رسیدم احساس کسی را داشتم که به کف اقیانوس رسیده و قرار است همانجا هم بمانم. کف اقیانوسی که درعین پر داستان بودنش دوست داشتنی بود.
اما تورنتو عمق نداشت برایم. بر خلاف تمام برج و باروهای بلندش، احساس می‌کردم دستم به سقف می‌رسد. غرق نشدم در شهر. رو بودم و بالا. شهر را دوست دارم ولی نمی‌بلعدم. بامی ندارد که آدم در تاریکی شب تابستان بایستد آن بالا، پُک‌های محکم به وگ نعناییش بزند و فکر کند من آن پایینم، آن کف. چسبیده‌ام به زمین. بلعیده شده‌ام. عوضش تورنتو را می شود از دور نگاه کرد. برجهای بغل همش همان‌ند که در بچگی در بازی‌ای به اسم گوریلا می‌دیدم. آشناست و باز. مثل یک دشت بزرگ. اسلو؟ اسلو بین اینهاست. شما بگیر دریایی که کَفَش پستی و بلندی دارد. یک وقتا عمیق است، یک وقتها باز. یک وقتها کَفَش که راه میروی سرت از آب بیرون می‌ماند، یک وقتها هم آسمان دیگر دیده نمی‌شود.
قسمت عجیب داستان اینجاست که همه‌ی اینها ردی از خانه دارند. در هر عمقی که باشند.