اولین باری که تکان خوردنش را احساس کردم ترسیدم. دقیقن اولین حسم ترس بود. درجا یاد فیلمهای تخیلی و ترسناک و اینها افتادم که موجودی درون آدم رشد میکند. حسش مثل شنا کردن یک ماهی بزرگ در معده و رودهی آدم بود. ماهیای که موج حرکتش را به وضوح بشود حس کرد. بعدترش به شنا کردن و موج مکزیکی رفتنش تلنگر هم اضافه شد. ضربه. مشت. یک وقتها ضربههایش ریز بود و انگار یگی با انگشتش بزند به شکم آدم. یک وقتها هم مشت و لگد.
یک شب خواب دیدم دارم میبینمش در شکمم. داشت فوتبال بازی میکرد. یک حرکتی مانند برگردان. از درد لگدش بیدار شدم. فکر کردم خواب دیدم. دوباره همانجا را کوبید. لبخند زدم. کلن هربار کتک میخورم لبخند میزنم. ناخوداگاه. بامزهاش موقعهاییست که در جلسهام. دارم حرف جدی میزنم یا باید تمرکز کنم به حرفهای آدمها. پای تلفن، یا مواقع مهم. نمیکنم قاعدتن. یعنی تمرکزم نمیآید. فقط سعی میکنم لبخندم را جمع کنم.
دیشب به سکسکه افتاده بود. این را از حرکات پشت همی که فواصل منظمی داشت فهمیدم. برایش لالایی گذاشتم. قطعن ارتباط مستقیمی بین لالایی و توقف سکسکه وجود ندارد، ولی فکر کنم سکسکهاش که تمام شد خوابید. شاید هم من زودتر از او خوابیدم. یادم نمیآید. شما فرض کن بچه را بردی تو اتاق بخوابانی خودت خوابت میبرد. یک همچین وضعی از الان.
یک شب خواب دیدم دارم میبینمش در شکمم. داشت فوتبال بازی میکرد. یک حرکتی مانند برگردان. از درد لگدش بیدار شدم. فکر کردم خواب دیدم. دوباره همانجا را کوبید. لبخند زدم. کلن هربار کتک میخورم لبخند میزنم. ناخوداگاه. بامزهاش موقعهاییست که در جلسهام. دارم حرف جدی میزنم یا باید تمرکز کنم به حرفهای آدمها. پای تلفن، یا مواقع مهم. نمیکنم قاعدتن. یعنی تمرکزم نمیآید. فقط سعی میکنم لبخندم را جمع کنم.
دیشب به سکسکه افتاده بود. این را از حرکات پشت همی که فواصل منظمی داشت فهمیدم. برایش لالایی گذاشتم. قطعن ارتباط مستقیمی بین لالایی و توقف سکسکه وجود ندارد، ولی فکر کنم سکسکهاش که تمام شد خوابید. شاید هم من زودتر از او خوابیدم. یادم نمیآید. شما فرض کن بچه را بردی تو اتاق بخوابانی خودت خوابت میبرد. یک همچین وضعی از الان.
No comments:
Post a Comment