همه میگفتند صدای قلبش یکی از عجیبترین و زیباترین صداهای دنیاست و آدم مشعوف و احساساتی میشود. من؟ من در خلسه بودم. از چندساعت قلبش در خلسه بودم. صدای قلبش فقط آرامم کرد. خیلی آرام و البته فقط به این فکر میکردم که چندبار در دقیقه میزند. بعد که همه چیز تمام شد یادم افتاد مشعوف و احساساتی نشدم. وقت نکردم. مشغول پایین آمدن از اوج بودم. قبلش در یک اوج بدی بودم. اوج استرس یا هیجان یا هرچه بود ، در یک دنیای دیگر بودم. از همهی اینها گذشته باورم نمیشد چیزی را که روی صفحه میبینم از درون من باشد. احساس میکردم فیلم میبینم. یا دکتر دارد یکسری عکس نشانم میدهد. هنوز هم باورم نمیشود. هنوز هم در خلسهام. انگار دارم از دور خودم را تماشا میکنم. هنوز فرو نرفتهام در واقعیت. عجیب است همه چیز کلن.
Tuesday, December 10, 2013
Subscribe to:
Posts (Atom)