Friday, July 17, 2015

حنا، یک ساله شد.
یک وقت‌ها باورم نمی‌شود و یک وقت‌ها فکر می‌کنم چه زود گذشت.
الان برای خودش شخصیتی به هم زده، زور می‌گوید، حرفش را سعی می‌کند به کرسی بنشاند. محبت می‌کند. ابراز احساسات می‌کند. حرف می‌زند کمی. آدم است. یک آدم کوچک.
هنوز شیر می‌خورد و هنوز یکی از بهترین زمان‌های ممکن را موقع شیرخوردن با هم می‌گذرانیم. یک جور خوبی حال می‌کند با شیرخوردن و من فقط نگاهش می‌کنم و حال مبسوطی می‌برم از حال کردنش. از ولو شدنش. از بازی کردنش با لباسم.
فکر کنم ف بود که نوشته بود این همه احساسات به یک بچه‌ی یک ماهه تهش کجاست؟ الان که یک سال گذشته می‌گویم ته ندارد. هر روز فقط بهش اضافه می‌شود و آدم را می‌ترساند که انقد بی ته است. و بعد خب آدم یک احساس خاصی هم بهش دست می‌دهد از تجربه کردن این‌همه احساسات عجیب و غریب. که انقدر کیفیتش با هرچه تا الان تجربه کرده بودیم فرق دارد. و بی‌نظیر است. با همه‌ی عجیب غریب بودنش بی‌نظیر است. 

No comments:

Post a Comment