Friday, August 16, 2013

دارم سعي ميكنم خودم را تحليل كنم، يعني درواقع خيلي وقتها اينكار را مي‌كنم، ساعتها مي‌نشينم به خودم و كارهايم فكر مي‌كنم. سلف جاجمنت يا هر اسم ديگري كه دارد. اين روزها مغزم زور ميزند براي كشف مردم گريزيم. خودم را با كار خفه كرده‌ام، شبها كه مي‌آيم خانه، غير از همخانه دلم هيچ هم‌صحبتي نمي‌خواهد. بعد فرو ميروم درمبل و خودم را در كندي كراش يا مدرن فميلي غرق مي‌كنم. يا براي بار هزارم بيگ بنگ مي‌بينم، هرچيزي كه خوشحال باشد ، كوتاه باشد، فكر نخواهد، اعصاب نخواهد. چرا واقعن؟ چرا به آدمهاي فاكدآپ خسته مي‌مانم؟ اين حالت را البته مي‌شناسم. حالتيست كه سالهاي نه‌چندان دور در وضعيت اره در نشيمنگاه انتظارمانندي داشتم، همه چيز را موقتن متوقف كرده بودم كه اتفاقي بيفتد و بعد زندگيم را شروع كنم. اتفاق دوسال بعد افتاد و من زندگيم را از همان دوسال بعد شروع كردم. دوسال از زندگيم به فرو رفتن در مبل و سريال ديدن و منتظر ماندن گذشت، دوسال بدي بود، حالت مارگزیدگی دارم.
دارم فکر می‌کنم اینجا چه می‌کنم؟ در این سرزمین یخی؟ مگر نه اینکه می‌گویند آدمیزادی که از سالهای نهالیتش گذشته باشد و مهاجرت کند ریشه‌هایش در مقصد خوب نمی‌گیرد؟ تازه ما که دلیل مضاعفی داریم، کلن ریشه در یخ نمی‌گیرد. خاک می‌خواهد. خاک گرم. پس چرا همین ریشه‌های آویزان را نمیزنم زیر بغلم بروم جای دیگر؟ چرا مسخیم؟ مسخم؟ سحر و مبهوتم؟ چرا حرکت ندارم؟ درختم مگر؟
بلند بلند فکر کردن ظاهرن برای روح و روان آدم خوب است. من دارم بلند بلند تایپ می‌کنم. جمله‌ها در سرم پخش می‌شوند. یک وقتها خودشان را می‌کوبند به پیشانیم. کمی سردرد دارم. هروقت بلند بلند تایپ می‌کنم سردرد می‌شوم. همکارم روبرویم به حالت خیلی جدی و استرس وار کار می‌کند. وانمود می‌کنم که من هم. بعد دوباره غرق می‌شوم در تحلیل کردن خودم و کارهایم و زندگیم. قیافه‌ام هم لابد از بیرون شبیه جدی‌ها و متمرکز‌ها می‌شود. تازگیها تقریبن هر روز وضع همین است. 

No comments:

Post a Comment