هوای اینروزا مثل زمستون تهرانه. یه برف ملویی نشسته رو زمین و دما دور و ور صفر درجه میپلکه, یه وقتا حتی یکم مثبت تر. هنوز هم تاریک نشدیم. این چند روز صبحا که از در میام بیرون همهاش تو فکر تهرانم. دیروز نوشته بودم یه وقتا وسط کار احساس میکنم سر کلاسم و دلم میخواد جیم بزنم برم سینما. عصرجدید مثلن. الان تئوریای دارم که نوستالژی هرچند سال یک بار تکرار میشه. چون مدتها بود از این نوستولها نداشتم.
پروژه ای که دستمه یه ددلاین سفت و سخت قبل از کریسمس داره, خیلی هم پیچیدهاس, کارفرماش هم یکم بی اعصابه. با این حال اومدم نشستم اینجا دارم وبلاگ مینویسم. اونم بعد از قرنها. چرا واقعن؟ چی میشه بهم؟ -سلام غزل-
No comments:
Post a Comment