Monday, April 8, 2013

آرشیو گودرم را پیدا کردم. همیشه فکر می‌کردم حالا همین بی جانش هم برای خودش افتاده یک گوشه برای روزهای پیری و خستگی که سرمان را بکنیم تویش مثل قدح خاطرات دامبلدور و دانه دانه افکار و اخبار و خاطرات قدیمی ِ آدمهایی که یک وقتها هم سعی می‌کردند شبیه هم باشند را ورق بزنیم. ولی حالا که همین قدح خاک خورده و بی جانش هم تا اول جولای بیشتر وجود ندارد حریص شده‌ام, می‌توانم ساعت‌ها تویش غرق شوم.
یک اعترافی هم به همین بهانه بکنم که خود ِگودرم را دوست ندارم. زمان اوج گودر همه چیز در زندگیم در حال تغییر بود. به همان نسبت خودم هم. در حال گذار بودم. باید می‌گذشت تا ثابت شوم. شدم. تا حد زیادی. وقتی ثابت شدم قدحمان گوشه‌ای افتاده بود به خاک خوردن. البته این باعث نمی‌شود در مرثیه خوانی‌ها سهیم نباشم.

اصلن باید یک روزی همه‌ی نوشته‌های بعدش را جمع ‌کنیم در کتابی, اسمش را بگذاریم مرثیه‌ای برای گودرمان, صفحه اولش هم بنویسیم این کتاب مخاطب خاص دارد.

No comments:

Post a Comment