Thursday, June 6, 2013

یک وقت‌ها فکر میکنم با سی و اندکی سن هنوز معاشرت کردن برایم مفهومی پیچیده است. بعد به خودم میگویم که خرس گنده شدی و اصلن درست نیست آدمی به مفهومی به نام معاشرت نگاه فلسفی داشته باشد و باید گذشته باشی. نگذشته‌ام ولی. اولین پیچیدگی‌هایش هم از آنجا شروع شد که به نام مهاجر/دانشجوی خارجی یا هر اسم دیگری که آدمی در دیار غربت دارد, تشخیص آدمها برایم آسان نبود. دسته بندی آدمها قبلن نوع دیگری بود و اینجا انگار فرق میکرد. بعد باید یاد میگرفتم که صرف ایرانی بودن نقاط مشترک دیگری هم لازم است وگرنه معاشرت سرش به دیوار میخورد.
بعدترش به معقوله‌ی ادبیات به لحاظ معاشرت یا چرا ما بی‌ادب شدیم برخوردم. وقتی تمام روزهاو ماه‌های آدم به معاشرت های دوستانه / هم‌سن میگذرد, آدم است دیگر, یکهو دیدی بی ادب شد. یعنی آدم رعابت کردن یادش میرود. این است که یک دفعه جلوی مادربزرگش که بعد از مدتها می بیندش کلمات بدی از دهانش در می‌آید. خیلی ناجور وضع.
بعدترش هم که همیشه یک سوال گنده‌ای یک جای ذهن آدم است که چه کنم؟ نه که حلزون ماب, چند بار خانه به دوش شهر عوض کرده‌ام هر چه ساخته بودم از دوست و آشنا, را پنبه کرده و از اول شروع کرده‌ام. بعد یک جایی آدم به خودش میگوید آدم گنده  30 ساله شدی و مثل کلاس اول دبستان به دنبال دوست میگردی؟ واقعن درست نیست . یا یک آدمی که دو جفتی روی اعصاب آدم می‌دود را نمی‌شود حذف کرد از ترس تنهایی, کم شدن دایره‌ی کذایی. یا اصلن وصل بودنش به دایره. یا آدمها را نمی‌شود خوب شناخت, چون یک وقتها اساسن آمده‌اند که دیگری باشند, یا دیگری شوند یا خلاصه قبلی نباشند. بعد خسته می‌شوند و برمیگردند به روزگار وصل خویش. بعد دوباره ممکن است معاشرت سرش به دیوار بخورد. دیده‌ام که میگویم.
مصائبی است خلاصه.
اصلن اینکه این مسئله برای خودش مصائبی دارد هم مصائبی است. خیلی دور و تسلسل وار و غم انگیز.

No comments:

Post a Comment